Monday, November 9, 2009
درهم برهم!
13 آبان 88، توزيع سهام عدالت!
خب به سلامتي روز 13 آبان هم آمد و رفت و مثل هر سال مشت محكمي بود كه عده‌اي را روانه مطب پزشك متخصص دهان و دندان كرد. البته هرسال اين «يك عده»، آمريكا و اسرائيل و انگليس و اينها بودند، اما طبق گزارشات واحد مركزي خبر، گويا امسال عده‌ ديگري مورد عنايت مردم قرار گرفته‌اند. نكته ديگر در مورد 13 آبان، توزيع سهام عدالت به صورت گسترده ميان مردم حاضر در خيابان‌ها بود. گويي احمدي‌نژاد تصميم گرفته بوده سهام عدالتي را كه اين همه حرف و حديث پيرامونش هست، به عنوان قدرداني و تشكر از حضور مردم در راهپيمايي 13 آبان، ميان آنها تقسيم كند. اين بود كه سهام عدالت‌ها را ريخته بودند توي يك گوني و انداخته بودند روي كول برادران مخلص بسيجي و گفته بودند «بديد به مردم». آنها را هم كه ديده‌ايد. جان مي‌دهند براي اينجور كارهاي خداپسندانه، يك دانه سهام عدالت را مي‌گذاشتند تُك باطوم و چنان مي‌كوبيدند تو صورت مردم كه بصورت اساسي و خيلي قشنگ بهشان بچسبد! جايتان خالي چندتايي از اين عنايات هم نصيب ما شد! البته ظاهرا يكي از برادران بسيجي را توجيه نكرده بودند كه مهدي كروبي دشمن ايران است و به او سهام عدالت تعلق نمي‌گيرد، چون يكي از آن گنده‌هايش را گذاشته بوده نوك گلوله گاز اشك آور و خواسته بكوبد تو صورت شيخ شجاع كه چون چشمانش چپ بوده، خورده به يكي از محافظان و آن بنده خدا هم رفته مرخصي استعلاجي تا سهام عدالتش را بشمرد!
اصلا اگر بدانيد! عشق مي‌كنم وقتي روزهاي خوبي مثل 13 آبان را زهر مارشان مي‌كنيم!!!

قرمزي چشاي تو، تو هيچ مداد رنگي نيست!
آقا من در روز 13 آبان يك چيز خيلي عجيبي ديدم كه به نظرم ارزشش را دارد كه جداگانه به آن بپردازم!! وسط آن هياهو و بزن در رو ها، يك وقت دقت كردم ديدم بيشتر اين بسيجي‌هايي كه مردم را مي‌زنند چشمشان قرمز است. اولش با خودم گفتم اينها در حين زدن مردم از زور ناراحتي گريه مي‌كنند و به همين دليل چشمشان قرمز شده. البته درباره چرايي ناراحتي‌شان هم دو فرضيه داشتم: اول اينكه اينها بسيجي‌هايي هستند كه زوري آورده‌اندشان و مجبورشان كرده‌اند مردم را بزنند و به همين دليل ناراحتند و گريه مي‌كنند. دوم اينكه اينها ناراحتند كه چرا محكم‌تر از اين نمي‌توانند بزنند و عقده‌هايشان را خالي كنند و براي همين گريه مي‌كنند! حالا كاري به اينهايش نداريم! چون بعدا كه نشستم و فكر كردم و البته مسأله را با ديگر دوستانم مطرح كردم، دورهمي نتيجه گرفتيم قرمزي چشمها از گريه كردن نبوده اصلا!! تا به حال آدم مست ديده‌ايد؟ آدم چت چطور؟ Chat نه ها، Chet!! از مشخصه‌هاي هر دو گروه يكي داشتن چشمهاي قرمز است، يكي نداشتن هوش و حواس درست و درمان. يعني كسي كه مست كرده يا حشيش كشيده، هم چشمش مثل چشم گاو وحشي قرمز است، هم حاليش نيست دارد چه گهي را ميل مي‌كند! درست مثل آن بسيجي‌هاي روز 13 آبان. من فكر مي‌كنم اينها را يا مست مي‌كنند، يا چت. بعد مي‌آورند بين مردم رها مي‌كنند و آنها هم كه حاليشان نيست، مي‌افتند به جان زن و بچه مردم و مي‌زنندشان. رويش فكر كنيد! ارزشش را دارد!

از اين دست بدي، از همون دست مي‌ستوني!
امروز جلوي يكي از مراكز نظامي ايستاده بودم. يكي از اين گنده باقالي‌ها كه لباس نظام مي‌پوشند فكر مي‌كنند خدا شده‌اند، با شكم ده ماهه آبستنش دم در ايستاده بود و داشت با افتخار به همكارش مي‌گفت ما پول آب و برق و اينها را نبايد بدهيم، چون گردنمان كلفت است! خواستم بگويم گردن پاريكال هم كلفت بود، اما مي‌بستندش به درشكه! ديدم زبان‌نفهم است، بي‌خيال شدم! يكهو با آن چشمان گاوميشي‌اش زل زد به من و گفت: « اين همه تو اغتشاشات اين سوسولا زدنمون، اون‌وخت پول آب و برق هم بديم؟ »!!. ديدم اگر حرف نزنم شاخ مي‌شود! گفتم « خب اول شما مردم رو زديد، حالا كه خورديد چرا گله مي‌كنيد؟ ». گفت: « من كه نخوردم، همكارمون خورده ». گفتم: « هركي خورده. لابد همكارتون زده كه خورده، مردم مغز سگ گاز نگرفتن كسي رو بزنن كه. بعدشم، اين چه نيروي امنتيتي بوده كه يه سوسول زدتش؟! ». جا خورد و گفت: « نمي‌دونم والا. بيچاره الآن تو بيمارستانه. ديگه نمي‌تونه برگرده سر اين كارش. زنش هم رفته درخواست طلاق داده ». حال كردم! نه بخاطر اينكه يك انسان زندگي‌اش از هم پاشيده‌ها (البته اگر بشود اسم اينها را انسان گذاشت!)، بلكه به اين خاطر كه ديدم خدا جواب ظلم را مي‌دهد، آن هم بد مدل. كيفور شدم از اينكه ديدم طرف ظلم كرده و پاسخش را ديده. از اينكه فهميدم خدايي هست كه حق مظلوم را از ظالم جماعت مي‌گيرد. اصلا يك جورهايي اميدوارم شدم. حال كردم از مرام خدا.

معرفت دُر گراني است به هركس ندهند!
نمي‌دانم چرا دوستي‌هاي ما جوانان رنگ فلان مواد بدبو را به خود گرفته است! اصلا معرفت را گذاشته‌ايم كنار. محبت‌ها را نمي‌بينيم انگار. همديگر را باور نداريم. خيلي راحت روزهاي خوب را زير پا مي‌گذاريم و توهين مي‌كنيم! چند وقت پيش يكي از دوستانم به موجب مناسبت‌هاي شغلي‌اش فرصت سرمايه‌گذاري خوبي به دست آورده بود. بنده خدا زنگ زد تا اگر من هم خواستم شريك قافله شوم! موقعيت خوبي بود. اما من همان اول كاري گفتم « چند درصدش به تو ميرسه كه به من زنگ زدي؟ ». يعني من محبت دوستم را نديدم و او را با حرفم رنجاندم، اين اتفاق خوبي نيست. بماند كه بعدا فهميدم با سرمايه‌گذاري من، هيچ درصدي عايد او نمي‌شود! يا مثلا، يكي از دوستانم تازگي‌ها برادر جوانش را از دست داده. خدا بيامرزدش. من از شنيدن خبر خيلي ناراحت و شوكه شدم. با علم به اينكه در شرايط روحي خوبي به سر نمي‌برد چند باري پيامك زدم و حال و احوالش را پرسيدم و البته جوابي هم نگرفتم. دفعه آخر نوشتم كه: « khabari azat ni ». دقت كنيد. آخرش يك حرف « S » جا انداخته بودم. برداشت يك مسيج داد كه مگر من لات ميدان شوشم كه اينطور حرف ميزني! يعني اين همه جوياي احوال طرف بوده‌ام، نديده، آن يك S كه نوشته نشده را ديده!! يا يكي از دوستان قديمي‌ام، ديگر روي وبلاگ من كامنت نمي‌گذارد. بعد از بارها جوياي علت شدن، با خشانت تمام فرمودند دليل اين كارشان اين است كه روي يكي، فقط يكي از نوشته‌هايش كامنت نگذاشته‌ام!! چرا؟ چون در يك ساعت 2 تا مطلب روي وبلاگ گذاشته و من براي هر دو تا در دومي كامنت گذاشته بودم!! بد شده‌ايم، خيلي.

پ . ن 1: چند وقتي نبودم. باور كنيد با دست و بال كبود و كج و كوله نميشه نوشت و بعدش هم نشست و تايپ كرد!!!
پ . ن 2: من خراب اين صفاك هرندي‌ام. هفته‌اي نيست كه به يه دانشگاه بره و كتك و فحش نخورده برگرده. به قول نبوي انگار خوابش نمي‌بره اگه نره!
پ . ن 3: برنامه بعدي، 16 آذر. آماده باشيد!


Comments
posted by Pesarak @ 9:01 PM  
Friday, October 23, 2009
تشخيص جوجه بسيجي در سه سوت!!!
يكي از معضلات اجتماعي كه اين روزها گريبانگير شهروندان و هم‌وطنان‌مان در جاي جاي مملكت شده، مواجهه با موجودي به نام جوجه بسيجي است. اين موجود كه اصولا در قالب انسان و البته با ويژگي‌هاي يك حيوان ظاهر مي‌شود، ظاهري ترسناك داشته و عموما عاري از هرگونه ادراك و فهم و شعور مي‌باشد. از آنجا كه برخورد با اين موجود مخاطره‌آميز بوده و براي جان و البته مال شما خطرناك است، برآن شدم تا مشخصات و ويژگي‌هايش را بازگو كنم، باشد كه با شناخت كافي و وافي از آن، احتمال بروز خطر را به حداقل برسانيد.
و اما جوجه بسيجي چيست؟
اگر از كنار كسي رد شديد و با بويي متعفن در مايه‌هاي بوي لجن، فاضلاب و يا بوي جوراب احمدي‌نژاد مواجه شديد، شك نكنيد كه طرف يك جوجه بسيجي است.
اگر ديديد موهاي كسي سالهاست رنگ شامپو نديده و يك من ريش دارد اين هوا، و لابه‌لاي ريش و مويش شپش‌ها عروسي گرفته و شش قاپ مي‌زنند، شك نكنيد كه طرف ...
اگر يك خانم با روكش مشكي ديديد كه فقط يك دماغ و يا يك عينك از آن معلوم بود، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي پيراهن كثيف و يك رنگش را روي شلوارش انداخته و صندل را با جوراب پوشيده، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد پسري به دختري تيكه‌اي انداخت در مايه‌هاي: عزيزم دوست داري عروس فاطمه بشي، يا آبجي پا بده بريم بهشت و تيكه‌هايي از اين دست، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي اسم رهبري را بدون پيشوند امام، آقا و آيت‌الله و پسوند 6 تا صلوات شنيد و رگ گردنش زد بيرون و مثل فلان حيوان چهارپا رَم كرد، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي سرتاسر سال در خيابان‌ها ول مي‌گشته تا بيكار نباشد و كنكور نداده يكهو سر از دانشگاه تهران درآورد، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي در جلسه نقد و گفتمان دانشگاهتان با چماق يا شيشه نوشابه شركت كرده، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي هر 30 شب ماه رمضان و 10 شب ماه محرم و ايام فاطميه و خلاصه همه مناسبت‌هاي مذهبي سال، پاتوقش مسجد ارگ است و از كنار صندلي آن مداح شيرين عقل (منصور ارضي) تكان نمي‌خورد، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي هنوز تعداد بيل‌هاي سيبيلش به 10 نرسيده تفنگي دست گرفته بزرگتر از هيكلش و شب جمعه‌اي جلوي ماشين‌هاي مردم (به خصوص خانواده‌دارهايشان) را مي‌گيرد تا خودي نشان دهد، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي بي‌اختيار و بدون اراده همه را سيد و حاجي صدا مي‌كند، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي هر هفته در مراسم نماز جمعه وحشي بازي در مي‌آورد و خيابان را با خانه‌شان اشتباه گرفته و جفتك پراني مي‌كند، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي از عنفوان كودكي دچار كمبود محبت و عقده حقارت بوده و حالا عقده‌هايش را با باطوم دست گرفتن حل مي‌كند، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي همه‌جا (حتي مستراح) تسبيح دانه درشتش از دستش نمي‌افتد، شك نكنيد كه طرف ...
اگر ديديد كسي كه حداقل 120 كيلو وزن دارد، با وجود احساس خفگي و عدم تنفس صحيح، باز هم حاضر نمي‌شود دكمه يقه پيراهنش را باز كند، شك نكنيد كه طرف ...
و ...

پ . ن 1: و اگه ديدين كسي ادعاي مسلموني داره، مدام علي و فاطمه ميگه و فكر مي‌كنه جاش ته بهشته، اما چشماش ناپاكه، دستش آلوده به خون ديگرانه، نه فهم داره و نه شعور، نه منطق سرش ميشه و نه استدلال، نه عدل مي‌دونه چيه و نه معاد، نه علي مي‌شناسه و نه فاطمه و براش رهبرش باارزش‌تر از پيغمبر و امام زمانه، بدون، شك نكن و مطمئن باش كه طرف ...
پ . ن 2: بسيجي واقعي رو بايد دستش رو بوسيد. اگر اين روزها و بين اين جماعت بسيجي، واقعيش رو پيدا كردين، هنر كردين!
پ . ن 3: به قول بچه‌ها: بسيجي واقعي، همت بود و باكري.
posted by Pesarak @ 8:49 PM   4 comments
Sunday, October 18, 2009
سخنراني احمدي‌نژاد بعد از زلزله!!!!
اللهم كن لوليك الحجه‌ابن‌الحسن و العافيت و النصر.
امروز به حول قوه الهي، كشور ايران در بلندترين و مرتفع‌ترين قله افتخار ايستاده است. ما امروز جهان رو مديريت مي‌كنيم. حالا يك زمين لرزه‌اي اتفاق افتاده، زلزله‌اي اومده، اين دليل بر اين نميشه كه الگوي مديريتي ما اشكالي داشته باشه. بنده سابق بر اين فرموده بودم كه «زلزله زير پاي مؤمنان اتفاق نمي‌افتد». خوب توجه كنيد. اولا كه طبق گزارشات رسيده، بنا بوده اين زمين لرزه 3 هفته ديگه و همزمان با روز 13 آبان و توسط خود مؤمنان رخ بده. حالا يا گزارشات اشتباه بوده، يا باز هم به بنده اشتباه گزارش دادند، يا هرچي. دوما اصلا محل وقوع زلزله تهران نبوده و بنگلادش بوده. اسنادش هم در وزارت خارجه موجوده. بنگلادشي‌ها هم كه مؤمن نيستند. پس جور در مياد. دوما كه زلزله اصلا توطئه امریكا بود برای براندازی زیر پای مومنین. كه البته مثل همیشه با اقدام بموقع عزيزان ما در سپاه، توطئه در نطفه خفه شد. نطفه خفه كردن هم نهایتا با سه تا آیه، شرعی است، هيچ مشكلي هم نداره. اما اينجا من از شما میپرسم، آیا در آمریكا زلزله نمیاد؟ بنده بعنوان یك استاد دانشگاه از جهان یك سوال كردم، آیا این انكار زلزله است؟ شما يك نگاهي بندازيد، ببینید این نمودار زلزله در سی سال پس از انقلابه. به حول قوه الهي، كمترین مقدار زلزله در این دولت اتفاق افتاده كه اين نشان دهنده اعتماد مردم به دولته. بیشترین رشد هم در دولت آقای موسوي و دولت آقاي هاشمی و دولت آقاي خاتمي بوده. اصلا جمهوری اسلامی كشور آزادیه. ما اينجا آزادي كامل سياسي داريم. احزاب، گروه‌ها و افراد مي‌تونن آزادانه حرفهاشون رو بزنن و بعد هم كاملا آزادانه از بين شيشه نوشابه يا باطوم، يكي رو انتخاب كنن. اين نشان‌دهنده برقراري عَدالت و دموكراسي در كشور ايرانه. اينجا هركس هرچي كه بخواد ميگه. اصلا اینها برای ترور بنده برنامه داشتند. منتها امام زمان كمك كرد، همون موقع زلزله اومد. اين نشون ميده كه كشور ما رو خود آقا داره مديريت مي‌كنه. بنده با مستندات حرف ميزنم. یك ژنرال امریكائی زنگ زد اعتراف كرد به اين موضوع و خيلي هم اصرار داشت با من عكس يادگاري بگيره. بنده با افتخار عرض مي‌كنم كه براي اولين بار در تاريخ، اين دولت دو میلیون و هشتصد هزار ساعت نفر تحقیق كرد و معلوم شد وقوع زلزله بخاطر وجود آزادي كامل در ايرانه. حالا يه چيزي هم بگم ذائقه‌ها عوض بشه! بعضي‌ها ميگن اصلا زلزله‌اي در كار نبوده و علت اون لرزش و صدا هم اين بوده كه سرلشگر فيروزآبادي تو حموم خورده زمين! من همينجا عرض مي‌كنم: نه تنها من، بلكه تمام اطرافيان و دوستداران من اصلا حموم نميرن! چرا عده‌اي مي‌خوان با روحيه مردم ما بازي كنن؟!!
در پايان، من به شما عرض مي‌كنم، از ساعت چند زیر زلزله وایسادید؟ ... ده؟ ... نُه؟ ... هشت؟ ... خسته شدید؟ ... نه؟ ... كي‌خسته‌س؟ ... من نوكر همه زلزله زده‌ها هستم. اسرائیل بداند ... آمریكا بخواند ... دولتهای زورگو مطمئن باشند ... كه ملت ايران ... با اراده و مصمم حركت مي‌كند ... و اگر هيچ دولتي هم من را آدم حساب نكرد، مهم نيست ... آنقدر من را قاطي آدميزاد حساب نكنند ... تحويلم نگيرند ... تا طويله‌دانشان پاره شود ... دشمنان بدانند ... اگر كسي بخواهد به ما تجاوز كند ... برادران سپاهي و بسيجي ... با چاقوي دسته زنجان ... يا با شيشه نوشابه ... يا با هرچيزي كه دم دستشان بود ... دست و پا و جاهاي ديگرش را قلم خواهند كرد ...

پ . ن 1: بعضي از دوستام اعتراض كردن كه چرا اينقدر سياسي؟ آخه وقتي اين همه سوژه ناب واسه نوشتن هست (چه طنز و چه جدي)، ديگه آدم واسه چي سراغ ژانرهاي ديگه بره؟!!! خدائيش از اين كوتوله سوژه‌تر سراغ داريد؟ اگه داريد بگيد من بنويسم!! به قول بچه‌ها: تا احمدي‌نژاده، هر روز همين بساطه!!
پ . ن 2: 13 آبان داره نزديك ميشه. حماسه ديگه‌اي بايد بسازيم. همه با هم.
posted by Pesarak @ 8:35 PM   1 comments
Wednesday, October 14, 2009
چه كسي؟ كدوم فيلم؟!!!
از آنجا كه فضاي كشور اين روزها به شدت فرهنگي است و از آنجا كه فرهنگ اصولا چيز خوبي است و از آنجا كه اتفاقات اخير كشورمان به يك فيلم سينمايي بيشتر شبيه است تا رويدادهاي يك كشور اسلامي، و از آنجا كه بنده يرقان مي‌گيرم اگر صحبت رايگان نكنم، فلذا نشسته‌ام و كلي فكر كرده‌ام كه هر كدام از افراد و جريانها و اتفاقات را به كدام فيلم سينمايي مي‌توان تشبيه كرد. نتايج بسيار زيباست! بخوانيد.

خاتمي: مردي با لباس سفيد
ميرحسين موسوي: گلادياتور
مهدي كروبي: شجاع دل
هاشمي رفسنجاني: بي وفا
احمدي‌نژاد: ديوانه‌اي از قفس پريد
برادران لاريجاني: عجيب الخلقه‌ها
علي لاريجاني: روباه صحرا
صادق لاريجاني: ولگرد دشتهاي مرتفع
مصباح يزدي: مردي كه مي‌خواست سلطان باشد
محسن رضايي: برباد رفته
سعيد حجاريان: مرد آرام
فاطمه رجبي: هشتمين زن ريش آبي
حداد عادل: بيمار انگليسي
اسفنديار رحيم مشايي: دستيار همه كاره او
باقري لنكراني: زير درخت هلو
سرلشگر فيروز آبادي: ششلول بند
حسين شريعتمداري: زيباي آمريكايي
قاضي مرتضوي: شكارچي انسان
حسين طائب: تيرانداز
محصولي: مرد شش ميليون دلاري
كردان: فارغ‌التحصيل
محسن مخملباف: مردي از غرب
منصور ارضي: بيمار رواني
محمدرضا شريفي‌نيا: تام چشم چران
كلهر (مشاور احمدي‌نژاد): دختر بامزه
مهدي كوچك زاده: گاو خشمگين
كامران نجف‌زاده: چشم و گوش بسته
بيانيه‌هاي فاطمه رجبي: نامه زني ناشناس
اعترافات ابطحي: مي‌خواهم زنده بمانم
سلول انفرادي: شجاعان تنها هستند
بازداشتگاه كهريزك: جزيره آدمخواران
شكنجه در كهريزك: بعضي‌ها داغش را دوست دارند
سپاه پاسداران: دشمن مردم
صدا و سيما: تمام تبهكاران اينجا هستند
بسيجي‌ها: حدس بزن چه كسي براي شام مي‌آيد
نيروي ضدشورش: سگهاي سگداني
تحريريه كيهان: شيطان صفتان
تورم: دروغهاي راست
انتخابات 88: دغل بازي
63 درصد رأي احمدي‌نژاد: توهم بزرگ
28 خرداد 1388: خوشه‌هاي خشم
دولت دهم: حيوان سرا
انتخاب وزراي جديد: تعويض جاها
معاونين احمدي‌نژاد: همراهان بد
جلسه دولت و مجلس: حرفهاي محرمانه اتاق خواب
دوران رياست جمهوري احمدي‌نژاد: عصر يخبندان
دوران رياست جمهوري خاتمي: بهترين سالهاي زندگي ما
روز آزادي ايران: خيلي دور خيلي نزديك

پ . ن 1: هر وقت دلت گرفت، هر وقت تنها بودي، هر وقت کسي رو نداشتي که باهاش حرف بزني، هر وقت به دو تا گوش براي شنيدن حرفهات احتياج داشتي، گوشي تلفن رو بردار و به موبايل خودت زنگ بزن و با خودت حرف بزن. و اين رو بدون که هميشه ...
يه برادر مهربون و صبور سپاهي هست که با حوصله به حرفات گوش بده!!!
پ . ن 2: يه لطيفه: تركه زن ژاپني مي‌گيره. هي بهش مي‌گفته عزيزم اگه خوابت مياد برو بخواب!!!!
posted by Pesarak @ 8:54 AM   2 comments
Friday, October 2, 2009
اجق وجوقيات!!!
صبح زوده. با عجله از در خونه ميزنم بيرون. خيلي كار دارم و بايد همه‌شون رو هم همين امروز انجام بدم. از دور اتوبوس رو مي‌بينم كه از سر كوچه رد ميشه. مي‌دوم، بايد بهش برسم. وسط‌هاي كوچه‌ام كه پام ميره تو يه چاله. ميفتم زمين. استخون دستم خرد ميشه و ميريزه تو جوب. دويست تا بد و بيراه نثار شهرداري مي‌كنم و ميشينم رو زمين. نگاهي به تيكه‌هاي استخونم ميندازم. جمعشون مي‌كنم و ميذارمشون كنار استخون اصلي و با نخ مي‌بندمشون. بايد عصري برم شكسته بندي. ميرسم به ايستگاه. هواپيما داره راه ميفته كه مي‌پرم و ميله وسط در رو مي‌گيرم و سوار ميشم. همه صلوات مي‌فرستن. راننده از اون جلو داد ميزنه: «آقا بليطت رو دست به دست كن بده بياد». از جيبم يه بليط در ميارم و به طرف نفر كناريم مي‌گيرم. مصطفي‌ست. لبخند ميزنه و ميگه: «من حساب كردم داداش!» هزاري رو ميذارم تو جيبم. دو تا چهارراه كه رد ميشيم ميگم: «آقا من همين بغلا پياده ميشم». راننده نگه ميداره. از ماشين ميام پائين و مي‌خوام برم كه راننده ميگه: «آقا كرايه‌ت يادت رفت؟». ميگم: «مگه اين آقا حساب نكرد؟» و نگاهي به داخل ماشين ميندازم. ياسر و مريم كنار هم نشسته‌ن و بهم پورخند ميزنن. راننده پياده ميشه و يه مشت حواله صورتم مي‌كنه. دندونام خاكشير ميشن و ميريزن تو شيكمم. داغ مي‌كنم. يكي از تيكه شكسته‌هاي استخون دستم رو در ميارم و مي‌كنم تو چشم راننده. فريادي مي‌كشه و من در ميرم. مي‌پيچم تو يه خيابون. همه دارن در ميرن. از پشت سر صداي تيراندازي مياد. بغل دستم پرستو داره مي‌دوه و فرياد ميزنه: «مرگ بر ديكتاتور، چه شاه باشه چه دكتر». نگاهي به عقب مي‌ندازم. يه سرباز رو زانو نشسته و تفنگش رو به سمت من نشونه رفته. شليك مي‌كنه. تير صاف مياد و مي‌خوره به قلبم. ميفتم زمين. سرباز داره به سمتم مياد. تير رو از قلبم در ميارم و پرت مي‌كنم طرفش. مي‌خوره به سرش و كله‌ش متلاشي ميشه. همه برام دست ميزنن و هورا مي‌كشن. از جا بلند ميشم و لباسام رو مي‌تكونم. توپ رو ميكارم رو نقطه پنالتي و عقب عقب ميرم. عابدزاده تو دروازه واستاده. توپ رو شوت مي‌كنم و گل ميشه. عابدزاده مياد طرفم و بغلم مي‌كنه. هيكلش دوبرابر هيكل منه. به خودش فشارم ميده. استخونام داره خرد ميشه. هيچ جايي رو نمي‌بينم. همه جا تاريكه. بعد از مدتي همه چي آروم ميشه. چشمام رو باز مي‌كنم. خوابيدم تو قبر. دورم كفن پيچيدن و مي‌خوان سنگ‌ها رو بذارن. بلند ميشم و تو قبر ميشينم. همه اونهايي كه داشتن گريه مي‌كردن يكهو فريادي ميزنن و در ميرن. از قبرم ميام بيرون. كفنم ميفته. لخت لختم. كلي آدم دورم رو گرفته‌ن و با انگشت من رو نشون همديگه ميدن. خجالت مي‌كشم. ميدوم سمت بيابون. ميرم و ميرم تا جلوم يه شير بزرگ سبز ميشه. بهم حمله مي‌كنه. با ناخنش چشم سمت راستم رو درمياره و ميندازه رو شن‌هاي بيابون. اعصابم ميريزه به هم. قاط ميزنم اساسي. چشمم رو برميدارم و ميذارم سرجاش. دستم رو ميندازم دور گردن شيره و خفه‌ش مي‌كنم. پوستش رو مي‌كنم و جاي لباس مي‌پوشم. دمش رو هم مثل كراوات ميندازم گردنم. كلي خوش‌تيپ شدم. راه ميفتم سمت مدرسه. از در حياط كه وارد ميشم آقاي مدير رو مي‌بينم كه مثل نرگس خانوم شكاره. تا منو مي‌بينه ميگه: «آقاجان باز كه شما دير كردين. بچه‌ها دارن سر كلاس همديگه رو مي‌خورن». محل سگش هم نمي‌ذارم. ميرم سر كلاس. مبصر برپا ميده و بچه‌ها يكهو ساكت ميشن و واميستن. اجازه ميدم بشينن. لاشه يه پسر بچه وسط كلاسه. معلومه بقيه داشته‌ن مي‌خوردنش. درس رو شروع مي‌كنم. تا مي‌چرخم سمت تخته صداي خنده مي‌شنوم. سريع برمي‌گردم. احمدي‌نژاد داره واسه موسوي و كروبي زبون درمياره و مسخرگي مي‌كنه و مشايي هم داره مي‌خنده. ميرم به سمتشون. گوشاي احمدي‌نژاد رو مي‌گيرم و مي‌كشم و از جا بلندش مي‌كنم. ميارمش بالا. يكهو گوشش كنده ميشه و مي‌مونه تو دستم و خودش زرتي مثل تاپاله ميفته زمين. رحيم مشايي رو مجبور مي‌كنم همونجا بشينه و احمدي‌نژاد رو بخوره. كروبي زير زيركي مي‌خنده. صداي زنگ مياد. مشايي احمدي‌نژاد رو بالا مياره. دوتاشون سريع پاميشن و از در كلاس ميزنن بيرون. از پله‌ها ميام پائين. احسان عليخاني من رو به بيننده‌هاي ماه عسل معرفي مي‌كنه. ميرم جلوش واميستم و يه كشيده آب نكشيده مي‌خوابونم زير گوشش. صداي سگ ميده. پام ميسوزه. نگاهي به پائين مي‌كنم. يه سگ بزرگ پاچه‌م رو گرفته. پام داره از جاش در مياد كه درسا كوچولو از راه ميرسه. سر سگه داد ميزنه و ميگه: «ول كن عموم رو». سگه خجالت مي‌كشه. پام رو ول مي‌كنه و بعد از معذرت‌خواهي ميره. دست درسا رو مي‌گيرم و ميريم به سمت بستني فروشي. دو تا بستني مي‌خريم، يكي كوچيك براي من و يكي بزرگ براي درسا. درسا شروع مي‌كنه بستنيش رو خوردن و بستني من هم، من رو مي‌خوره. ميفتم تو شكم بستنيه. همه جا سرده و آبي رنگ. مديركل اداره‌مون روبروم پشت ميزش نشسته و دستش رو تا نصفه كرده توي دماغش. دمپاييم رو درميارم و به سمتش پرت مي‌كنم. زوزه‌اي مي‌كشه و در ميره. ميرم پشت ميز مي‌شينم و تلويزيون دفتر رو روشن مي‌كنم. مي‌تركه. همه‌جا رو دود پر ميكنه. از در ميام بيرون. مأمور آتش نشاني شلنگ آب رو مي‌گيره طرفم و مي‌خواد خاموشم كنه. اما وقتي مي‌بينه من آتيش نگرفتم حرصش در مياد و بهم ميگه اسكل، و ميره. هوا داره تاريك ميشه. راه ميفتم كه برم سمت خونه. يه تاكسي دربست مي‌گيرم. راننده‌ش الناز، دوست دخترمه. يه آجر ميذاره رو پدال گاز و مياد عقب تو بغلم مي‌شينه. به خودم فشارش ميدم، چشمام رو مي‌بندم و شروع مي‌كنم به بوسيدنش ...
احساس مي‌كنم سنگين‌ترين جسم دنيا تو صورتم فرود اومده. چشمام رو باز مي‌كنم. خورشيد تازه طلوع كرده انگار. خيس عرقم و متكا رو تو بغل گرفته‌م. گيج خوابم و تو همون گيجي زنم رو مي‌بينم كه ماهيتابه به دست، با خشن‌ترين قيافه ممكن بالا سرم واستاده و فرياد ميزنه:
يتيم مونده دربه‌در. الناز كيه؟ تو خواب داشتي كي روماچ مي‌كردي ... ؟!!!

پ . ن 1: شماهام تا حالا از اين خوابها ديدين؟!!!
پ . ن 2: بالأخره دامنه اعتراضات بصورت گسترده به استاديوم آزادي هم كشيده شد! امروز بعد از بازي هوادارا كلي از خجالت رئيس‌حمهورشون دراومدن!
posted by Pesarak @ 9:32 PM   5 comments